قطره باران

انسانیم

 

هنوزانسانیم
کاش ما تجربه ای می کردیم،  
شستن چشم از اشک، بردن غم از دل، همدلی کردن را !!!
 
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ما را می شست و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست،
اخم بر چهره بسی نازیباست.
 
بهترین واژه همان لبخند است
که از لبهای همه دور شده است!
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که
هنوزانسانیم .
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته خود می کردیم.
شاید این قفل به دست خود ما باز شود!
کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود خاطره آن پیمان
و کسی می آمد

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت٤:٠٥ ‎ب.ظتوسط مریم میرطاهری | نظرات ()